تبليغاتX
تو نمیفهمی؟!


تو نمیفهمی؟!

من و خدا به هم میخندیم :-)
خودت از این دنیایی که درست کردی حالت به هم نمیخوره

خدایا تو کی هستی؟

خدایا من کی هستم؟

شوخی نمیکنم دارم جدی ازت میپرسم

هر چی سوال کردم گفتی این دیونست

ولی این بار مثه یه خدای خوب جوابمو بده

اگه هم جواب نداری

رک بگو قول میدم بنای بی آبروگیتو فریاد نزنم

بچه گیا خودمو بیشتر حس میکردم

منیت خودمو لمس میردم

ولی الان انگار روی هوا دارم قدم میزنم

اصلن نمیدونم کجام

کی ام

چی ام

اصلن چیکار دارم میکنم

باید چیکار کنم

راستی این مدت بازار دروغ همه جا پره

خیلی باحاله

بخاطر سیاست و قدرت همه افتادند به جون هم

بعضی وقتها فکر میکنم خیلی آدم پاکیم

وقتی میبینم آدمهایی اون بالا هستند که دارند حرفهای متنقاض میزنند

و راحت دارند با جون مردم بازی میکنم

بالاخره یکیشون دروغ میگند

و باید جواب خون ها رو بدند

نکنه خدا جون( نه همون خدا بسته)

بعده چند ساله دیگه یکی بفرستی و بگه حقیقت یکی نیست

حقیقت متغیره

همون طور که زمان مطلق نیست

اون وقت حقته مردم بریزند تو خیابونا

مرگ بر خدا رو جار بزنند

باور میکنم چون از تو بعید نیست

راستی راستی قدرت داری که توی یه لحظه همه آدمها رو عوض کنی با هم

بدون اینکه آب از آب تکون بخوره

خیلی باحاله

بعد یه پارتی بازی هم درمیاوردی و به بعضی اجازه میدادی

که خودشون انتخاب کنند نفر بعدی رو

مثلن به من

هر چی باشه من از تو آتو زیاد دارم

بعد من دوست دارم جای

رهبر باشم

نه امام زمان بهتره

شایدم پیامبر

نه اصلن نمیشه جامو با خودت عوض کنم

راستی اصلن میتونی کل قدرتتو تنفیذ کنی

چرا اصلن بازنشسته نمیشی

بسته دیگه اینقدر خدایی کردی

باور کن مردم دیگه خسته شدند از خدایی تو

باور نمیکنی یه انتخابات برگزار کن

ولی خداوکیلی تقلب نکنیا

از قدرتتم سوء استفاده نکنی

ولی بدون اگه رای هم آوردی بازم قبول نیست

من یکی که قبول نمیکنم

چون میدونم همه از دستت نالونند

و مطمئنم که رای نمیاری

اینقدراختناق ایجاد کردی

که جرات نمیکنند به پیامبرت چیزی بگند

چه برسه به خودت

جدی خودت از این دنیایی که درست کردی حالت به هم نمیخوره

ما آدما یه چیزیی داریم به نام تحول

بعضی ها هم بهش ممیگند  Change

خوبه تو هم یه کم از اینا یاد بگیری

دور و برت رو شلوغ کردی با یه مشت صفت هایی

که شاید تو رو بیشتر به یه دیکتاتور شبیه کرده

تا به خدا تازه اونم از نوع مهربونش

راستی اگه فکر میکنی میتونی با رشوه بهشتت

یا تهدید عذاب جهنمت

میتونی منو راضی کنی

که آبروت رو نبرم اشتباه فکر کردی

فقط یه توصیه بهت میکنم

چون بهت علاقه مندم

تا دیر نشده بیا و خودتو بازنشته کن

و یکی رو هم جایگزین کن

یکی که بتونه یه اصلاحات عظیم ایجاد کنه

خدا رو شکر بچه هم نداری که بگم

نظام موروثی تشکیل میدی

راستی به اونی که جات میاد حتمن بگو

که بیخیال پیامبر آوردن بشه

بهش بگو همون چند تایی که آوردی

پیروانش به جون هم افتادند

همشون هم دارند تو رو صدا میزنند

بهش بگو که خیلی تو آسمونها نمونه

بعضی وقتها هم بهتره یه سری سفرهای استانی بره

بهتره به مردم بدبخت بیچاره هم یه سری بزنه

شاید مثه تو زود مردم از دستش خسته نشند

بهش توصیه کن اصلن کسی رو توی زمین

به عنوان نماینده و جایگزین و اینا انتخاب نکنه

بخدا از تو سوء استفاده میکنند

نمیدونم ولی اینو حتمن بهش بگو

فرمانروایی روی این آدمیزاد کار هر کسی نیست

یه کمم حتمن از خصوصیات این جونوری که ساختی واسش توضیح بده

اگه هم صلاح دیدی اصلن یه سری تغییرات پایه ای تو

ژن این آدمیزاد پدید بیار

تا شاید اونوقت بشه اسمش رو بنده گذاشت

اونم از نوع مطیعش

میدونم الان داری بهم میخندی

ولی بدون دیکتاتورها هم وقتی میخنیدند

پشمشون زده شده

راستی خدا جونم

عزیز دلم

 دارم باهات شوخی میکنما

همینوطری اینا رو هم نوشتم

محض خنده

نمیخام فردا توی زندان اوینت

پدر منم در بیاری

دوستت دارم (امیدوارم جنبشو داشته باشی)


 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت13:17توسط scarecrow |
دیگه خسته شدم از بس خاطره ساختم!

روزها خیلی سریعتر از اون حدی که باید دارند میگذرند دیگه واقعن دیدن پیشرفت های مادی و کاری هم داره تکراری میشه بعضی وقتها احساس میکنم دانشمندان بزرگی مثه انیشتین هم باید از اینکه هر روز احساس میکردند یه کار مهم میکنند خسته بودند ولی بیچاره ها نمیتونستند کاری دیگه غیر از این بکنند بهر حال تهمت قشنگ دیونگی هم میتونه شاید تنها دلیل ادامه دادن اونها باشه.

قبلن که جونتر بودم احساس میکردم دنیا خیلی بزرگه و خیلی فرصت واسه تغییر و تحول هست اما الان کوچکتر از این دنیای مادی تو ذهنم چیزی نیست

با تمام وجودم مادی بودن این دنیا رو حس میکنم

و ازش متنفر, واضحتر از همیشه

واقعن الان هیچ چیزی بهم آرامش نمیده هیچی!

احساس میکنم دیگه خیلی خاطره ساخته ام و دیگه الان بهتره تموم کنم این وظیفه خطیر مسخره رو

دیگه به همه حسودیم میشه,انگار همه طوری زندگی میکنند که و طوری میخندند که مالک تمام دنیا هستند

امروز داشتم به لحظه جون کندن فکر میکردم

باید خیلی استثنایی باشه , ای کاش میشد یه جورایی احساسش کرد, و حتی یه نیمه تجریه هم ..

بعضی وقتها خدا رو شکر میکنم که حداقل کاری دارم که تمام تمرکزمو و میگیره و بعضی وقتها از خودم حالم به هم میخوره چرا چند ساعتی از خودم اومدم بیرون و مثه همه به جریان زندگی برگشتم.

ای کاش مسیر دیگه ای هم بود, ای کاش میشد انتخاب خیلی چیزها با آدم باشه حتی اومدنش به این دنیا

خیلی قشنگ بود اگه توی این دنیا هم عملیاتی به نام Undo  بود

اون وقت هر وقت که میخاستی میتونستی به هر جایی از مراحل زندگیت که خواستی برگردی

اونوقت شاید خیلی ها دوست داشتن به مرحله جوونی شون برگردند و خیلی ها  شاید به دوران بچگی شون

ولی فکر نمیکنم من اون موقع دستم رو از روی دکمه آندو بردارم و همیشه سعی میکنم توی اولین لحظه زندگیم باشم

جایی که هیچی نمیفهمیدم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت22:25توسط scarecrow |
دردناک ترین درد
دردناک ترین درد بی درد, برای روح یک انسان بی شک بی دردی است.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت11:12توسط scarecrow |
مرز بین توهم و واقعیت

یادم میاد بچه که بودم, البته همچینم بچه نبودم, آخه ناسلامتی 10 سالم شده بود همیشه رختخوابمو خیس میکردم

این بزرگترین معضل من توی اون سن بود, آخه به اندازه یه گودزیلا شده بودم, و دیگه جلوی مامان بابام خجالت میکشیدم

هنوز یادم نمیره که صبحها بزرگترین مشکلم شده بود اینکه چطوری از پدر و مادرم این قضیه رو پنهان کنم, خیلی ترفندها به کار میبردم تا این قضیه رو یه جورایی حل کنم بیچاره اونا هم دیگه کلافه شده بودند و کلی واسم دارو درمان میکردند ولی بازم افاغه نمیکرد

اول بار کلی به خودم فشار میآوردم تا خوابم نبره خیلی وقتها اصلن آب نمیخوردم بعدشم سعی میکردم صبحها هم که از خواب پا میشدم با کلی کلک یه جورایی قضیه رو ماست مالی کنم ولی این بوی بدش رو دیگه نمیشد کاری کرد

وقتی خونه خالی میشد واسه فرار از بوش و خیسی جا سریع اونو میبردم توی آفتاب میانداختم به هر حال نکبتی داشتم, دیگه یه جورایی خونوادمم با اون کنار اومده بودند.

حالا جالبی قضیه اینجا بود که اومدمو قضیه رو ریشه یابی کردم که چه موقع من توی جامو خیس میکنم و اصلن به چه علتی؟

به یه نتیجه خارق العاده رسیدم دیدم که اکثر وقتهایی که این اتفاق میافته توی خوابم احساس میکنم الان دستشویی دارم و میرم و میشینم توی دستشویی و حتی شلوارمو در میارمو شروع به جیش کردن میکنم, همون لحظه گرمایی وجودمو فرا میگیره که تازه میفهمم ای دل غافل دوباره شاشیدم به خودم.

این تکه از خواب واسم اینقدر واقعی بود که هر وقت دیگه دستشویی میرفتم تا یه دقیقه با خودم کلنجار میرفتم که نکنه الان هنوز خوابم, تازه جالب اینجا بود که وقتی توی خواب هم بودم همون یه دقیقه رو کلنجار میرفتم ولی بازم اون شیطون لعنتی گولم میزد و فقظ گرمای اون جیش توی رختخواب میتونست حقیقتو مشخص کنه, هنوز که هنوزه این توهم واسه من یه معیاره برای این که نمیتونم به همین راحتی بین توهم و واقعیت فرق قائل بشم

خوب یادم میاد کم کم تونستم بر این توهم غلبه کنم تا اینکه چند شبه پیش تو سن 25 سالگی دوباره چنین توهمی زد بالا و بازم فکر کردم که توی دستشویی هستم و .. وقتی این بار گرما رو حس کردم بلند شدم توی رختخواب و این بار تا یه ربع به خودم و وهمم خندیدم ..

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت9:3توسط scarecrow |

RSS